دیشب که محل کار روترک کردم و نیت حرکت به سوی خونه رو داشتم ، متوجه شدم که اصلا حال و حوصله مترو سواری ندارم و بهتره یه تغییری به نوع وسیله نقلیه خود بدهم تا تنوعی هم بشه . البته تجربه اش رو داشتم که خیلی بیشتر از زمانی که با مترو میروم رو باید تحمل نمایم ولی لااقل مثل یک شخص متمدن داخل تاکسی نشسته بودم هرچند که تاکسی هم خودش در ترافیک انتهای روز گیر کرده باشه ولی در عوض چون گوشتی قربانی از سقف مترو و کول یکی دیگه آویزون نیستم و نگرانی کمی از بابت این دارم که فرد نیازمندی دستش رو توی کیف و جیبم بکنه و موبایل و پولم رو اشتباهی بذاره تو جیب خودش .
یکی از تاکسی ها زیر پل کریمخان نگه داشت و بنده پیاده شدم ( البته طبیعتا قبلش سوار شده بودم ولی خب جهت تلخیص و عدم اتلاف وقت شما خوانندگان گرامی آن بخش را نیاورده بودم ) تا میدون هفت تیر راهی نبود و ترجیح دادم این مقدار رو قدمی بزنم و ویندوز شاپینگی نیز انجام داده باشم که در همان اوایل قدم زدن سمت جنوبی خیابان کریم خان و قبل از این که پل تموم بشه ( واقعا اقبالش بلند بوده این آقای کریمخان که تنها شاهی بود که اسمش رو از رو خیابونهای تهران برنداشتند . بقیه شاهان این مرز و بوم که معدوم و نامعلوم شدند مثل نادر شاه و شاه عباس و کوروش و داریوش وغیره که دیگه نام نشونی ازشون تو هیچ جای تهران نیست ) نگاهم به کتابفروشی نشر ثالث افتاد و عین آهنی که آهنربا جذبش کرده باشد داخل شدم . بارها از این جا رد شده بودم ولی داخل نشده بودم.
می تونم به جرات بگم یکی از بهترین کتابفروشیهایی بود که تا به حال دیده بودم . اگه مثل من اهل کتاب و کتابخونی باشید حس و حال مرا ،کامل درک خواهید نمود که خرید کتاب از کتابفروشی ای که کتابفروش خیلی راحت می تونست قصاب باشه ولی حالا شانسی کتاب فروش شده تو محلی که می تونست سبزی فروشی باشه و حالا شده کتابفروشی ، با خرید کتاب از جایی که وقتی از در می ری تو فرهنگ رو بو می کشی و گوش تو نوازش میشه با بهترین و عمیق ترین موسیقی ها و کتابفروشی که انگارخودش هم نویسنده و فرهنگیه چقدر توفیر می کنه

کتابفروشی مذکور ما ، دو طبقه است که طبقه پایین کتابهای مختلف تاریخی و ادبی و رمان و زبان خارجه و کامپیوتر و کودکان و عکس که جوری چیده شده که آدم خودش رو وسط ورقهای کتابها حس می کرد . و یه کمی عشق کتاب باشین و یه مقدار هم پول تو جیبتون باشه حتما دست خالی از اون جا بیرون نمیایین. کف کتابفروشی پارکت شده بود و همین خودش حس گرم و صمیمی تری به من می داد . یه غرفه هم انواع لوازم تحریر داشتند . قسمتی هم بست سلرزها رو گذاشته بودند و قسمتی هم تاره های نشرو جایزه گرفته ها رو . رفتم بالا .طبقه بالا مخصوص موسیقی بود با دکوراسیون جالب و در خور توجه مثل همین شمایلی که از احمد شاملو بود که انگاری قراره بهت کتابی بده و عیار فرهنگتو ببره بالاتر و یک کافه کتاب جمع و جور و دوست داشتنی هم داشت که میتونستی همون جا تنهایی یا با دوستت اعم از مونث یا مذکر ، بشینی تو یه جای دنج و در حالی که قهوه اسپرسو تو مزه مزه می کنی کتابی رو هم که خریدی ورقی بزنی و فرهنگ رو جرعه جرعه بدی بره پایین .

------
موسیقی امروز : به دکلمه عالی و پر تاثیر احمد شاملو " چون به نوروز رخ لاله بشست... برخیز و به جام باده کن عزم درست..." از رباعیات خیام ( در این جا ) گوش بدهید و دانلود کنید .
نمایشنامه در یک پرده :
یک اتاق نشیمن می بینیم با نیم ست مبل راحتی ، یک میز وسط ، یک تلویزیون 29اینچ سامسونگ ، چندین قفسه پر از کتاب ، چند گلدان گیاه . یک مرد با تی شرت و شلوارخانه ( من ) – یک زن با لباس بلند و دامن ( خانوم همسر ) . شب است و مرد روی یکی از مبلها جلوی تلویزیون نشسته و به یک مسابقه فوتبال از جام باشگاه های اسپانیا نگاه می کند . زن موهایش را از پشت بسته . ناغافل یک شلوار جین می گیرد جلوی صورت مرد .
-مبارکه !
-چی ؟ این چیه ؟ ( مرد چشمهاشو تنگ می کند )
-چیه ؟ شلواره دیگه . برات شلوار خریدم . قیمتش خوب بود
مرد هنوز توجهش به تلویزیون است . با دست شلوار را کنار می زند – خب دستت درد نکنه .
زن دوباره شلوار را جلوی صورت مرد می گیرد – پاشو بپوش ببینم اندازته ؟
– اصلا الان حالش رو ندارم ول کن . بذار ببینم چی کار داره می کنه . بعدا پام می کنم .
-نخیر الان باید بپوشی !
-بابا بی خیال شو فعلا .
-نخیر یالا پاشو . این عوض دستت درد نکنه اته دیگه ؟ پاشو بپوش !
مرد غرغرکنان شلوار خانه را در می آورد و شلوار جین را می پوشد . شلوار یک سایز تنگش است . مرد سریع آن را در می آورد – بیا !دیدی تنگه ؟ و بدون شلوار روی مبل می نشیند و پاهایش را روی میز می گذارد .
زن لبخندش جمع می شود و شلواربه بغل روی مبل کناری خودش را می اندازد . موهایش را باز می کند – اه این همه وقتم تلف شد .آخرم تنگ بود
مرد زیر لبی – تو مگه سایز منو نداری ؟
– چه می دونم فکر کردم اندازته . چاق داری میشی یا
– نخیر هم چاق نمی شم . مگه خودت نگفتی لباسام داره گشادم می شه . دارم لاغرتر هم می شم که . دستی به شکمش می کشد
زن بلند می شود و روی پای مرد می نشیند .مرد سعی می کند از کنار زن به تلویزیون نگاه کند . زن با ریموت کنترل تلویزیون را خاموش می کند – بیا خلاص ! حالا به من نگاه کن . یه دقه این فوتبال لعنتی رو بذارکنار
مرد تکیه به مبل می دهد – نمی ذاری ما یه فوتبال ببینیم . چیه ؟
– اصلا می دونی چیه ؟ من از بس برای تو سرخود چیز می خرم ، تو دیگه برات بی تفاوت شده .اصلا از چیزایی که من برات می خرم خوشحال نمی شی
مرد دو دستش را روی شانه زن می گذارد و او را به سمت خود می کشد - خوشحال می شم . مگه میشه آدم از چیز جدید خوشحال نشه
زن سر تکان می دهد و مقاومت می کند – نخیر این خوشحالیو که عمه منم می تونه داشته باشه . منظورم اینه که شادیتو نشون نمی دی.
-خب تقصیر خودته عزیزم ! تو همیشه برای من لباس می خری . نشد یه دفعه هم یه تنوعی بدی یه چیز دیگه ای هم بخری .
زن لب ور می چیند – بده می خوام همیشه خوش تیپ باشی ؟
-------
موسیقی امروز : بهترین موسیقی تو این حال و هوا (منظورم حال و هوای این پسته ! ) آهنگ "باز ای الهه ناز " استاد بنان است .دلیلش مشخص است دیگر . ( از این جا ) می تونید بشنوید و دانلود کنید .
من واقعا از این که تو همچین جایی زندگی می کنم کلی لذت می برم و شاد می شم و تا بیام یه کمی دچار روزمرگی بشم و بخوام که غر بزنم ، خود آقایون یادآوری می کنن که چقدر دارن تلاش می کنن که امثال من آدمای شادو شکر گذاری باشیم .
این آنفولانزای خوکی یادتون هست که چندماه قبل پا به عرصه این خاک گذاشت ؟ یه مدت که آقایون محترم برای شادی ماها به کل منکرش شدن . یه مدت هم گفتن که ما که خوک نمی خوریم که بگیریم . یه مدت هم که گفتن خب بله هست ولی نه چندان و همین جور ملت رو برای امور معنوی می فرستادن حج عمره ( غیر واجب ) و تو همون دوره از هر 3 نفری که تو ایران آنفولانزای خوکی گرفته بود 2 نفرشون از اون جا برگشته بودن . ولی خب چندان مهم نبود مهم این بود که مردم زیاد خودشون رو ناراحت نکنن . البته نمی دونم یه عده ناشکر از کجا پیدا شدن که سرو صدا کرده بودن که بابا نفرستین اینا رو و اونا هم بعد از کلی ناسزا خوردن از مردم بالاخره یکی دوماهی حاجی نفرستادن و سرو صداها خوابید .
می دونین ، اصلا این جا مهم این نیست که آدم به نتیجه برسه که . مهم اینه که نیت آدم خیر باشه . برای همین تو این مدت همین جوری که پیش رفت آدمای بیشتر و بیشتری آنفولانزا رو گرفتن و واکسن آنفولانزا کلا نایاب شد و من خودم شخصا تا حالا 15 تا داروخانه و مرکز درمانی رفتم و اثری از آثار این واکسن نبود . حالا هی مدرسه تعطیل بشه . چندان هم مهم نیست . تا حالا نزدیک به 50نفر هم مردن از این مریضی .

اما خوشحال باشین که یه عده از همین مردم غر غرو به زور اینا رو مجبور کردن که بفرستنشون حج تمتع ( واجب ) . البته فکر نکنین که خود آقایون راضی هستن ها اونا با قلبی ناراحت و قیافه ای درهم گفتن :«ما می دونیم که 80 درصد (که می کنه به راحتی شصت هزار نفر ناقابل ) از حجاج ایرانی امسال در طول سفر خود به عربستان به آنفلوانزای خوکی (نوع A ) مبتلا میشوند.ما هم که هیچ نوع غربالگری و قرنطینهای را نه هنگام رفت و نه هنگام برگشت نداریم. » با این که خیلی راحت می شد برنامه حج امسال رو لغو کرد اینا برای راحتی ماها نکردن .
اما ...خوشحالی من و شما تازه از این جا شروع می شه که می فهمیم اینا بی کار ننشستن . نه عزیزان من نه . این ها دارن تلاش می کنن به این ترتیب که گفتن : «تلاش ما این است که با تبلیغات و آموزشهایی که به حجاج و مردم میدهیم. تماس مردم با افراد ناقل را کمتر کنیم و بتوانیم تا حد ممکن این بیماری را کنترل کنیم. چون اکثر حجاج امسال به آنفلوانزای خوکی مبتلا میشوند، واقعاً تأکید داریم که مردم به استقبال حجاج نروند و از تماس با آنها خودداری کنند و به این امر اصرار داریم ، از دست دادن و روبوسی با آنها خودداری کنند.» این هم ( متن اصلی خبر ) بخوانید و حالشو ببرین .
واقعا آدم لذت می بره وقتی می بینه که اینا چقدر به فکر مردم هستن و از زندگی در همچین جایی دچار شادی و شعف بی پایان می شه . اون وقت یه عده نادون که مغز ندارن فرار مغزها می کنن و می ذارن از همچین جای آبادی در می رن . واقعا که !
------
موسیقی امروز : با توجه به حال و هوای حج و زیارت و امور معنوی که بعد از خوندن این متن بهتون حتما دست داده به موسیقی متن امام علی گوش کنید . ( از این جا ) . خواستید می تونید دانلودش هم بکنید .

-----------------
موسیقی امروز : سرودی بود تحت این عنوان :" آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو " در دوره خودش حماسی و کوبنده بود . از ( این جا ) می تونید بشنوید و دانلود کنید . البته اخیرا خواننده این سرود دکتر اسفندیار قره باغی اعلام کرده این سرود مخصوص اون دوره بوده و دیگه دوست نداره تو این زمان که دوره گفتگو و مفاهمه است پخش بشه .
داچ باقر می گه از زمانی که یه کسی ، رئیس دولت شد و اون شهردار ، مشکلات مترو شروع شده تا حالا . ینی وقتی شروع شد که دولت از پرداخت بودجه مترو شونه خالی کرده . «یه چیزی حدود 250میلیارد تومن رو به ما نداده و میگه خب برین بلیط 75 تومنی رو بکنین 400تومن که براتون بصرفه .انگار ما پیتزا فروشی زده بودیم » حالا این مشکلات چیه ؟
اینه که بنده به عنوان شاهد عینی خدمتتون عرض می کنم . دیگه قطارا به روال سابق سر وقت نمیان و نمی رن . قبلا هر 5 دقیقه یه قطار داشتیم الان هر 10 دقیقه . تازه اونی هم که میاد عین دیوار برلین توش ملت چیده شدن و سوسک هم نمی تونه خودشو اون لا جا کنه چه برسه به آدم . یهویی پنج شیش تا قطار میان ومیرن توهمین جور دست به .. وایستادی و نتونستی بری تو . وقتی دل تو زدی به دریا و قید جون و جاهای دیگه ات رو زدی و رفتی اون لا و اون وسطا تجربه فشار قبر رو داشتی ، تازه کلی تو راهها معطل میشی . ملت هم عصبیتشون زده بالا و راحت یقه گیری می کنن و فحشهای آب نکشیده حواله هم دیگه می کنن و اگه مجلس مناسب باشه یه مشت و لگدی هم پرت می کنن که خستگیشون در ره .

داخل یکی از این واگن های مترو
بامزه هم اینه که از اون طرف یه کسی برگشته گفته :«بابا چه خبره هی شلوغش کردین ؟ بودجه بدین به مترو ...بودجه بدین به مترو . شماها فقط 16% از جمعیت مملکتین . ما که دیگه نمی تونیم خودمون لقمه لقمه کنیم بذاریم دهن شماها که . خیلی خوش ..ین دم بادم میشینین .»

این هم پایه های مونوریل است که ۵ساله به امان خدا رها شده اند و کثافت گرفته اند ( مکان : مترو صادقیه )
موسیقی امروز : فرهاد آهنگی داشت تحت عنوان "والا پیامدار محمد" . این آهنگ برای من خیلی خاطره انگیز بود . از ( اینجا ) می تونید دانلودش کنید . با حال و هوای روز هم جوره . ( با تشکر از ویولت عزیز )
یه کار بانکی امروز صبح به پستمون خورده بود که هم من باید حضور داشتم و هم خانوم همسر . باید سندهایی رو با هم دیگه امضا می کردیم . رفتیم و بنیامین رو هم با خودمون بردیم . خب فکرکرده بودم دو تا دونه امضا ناقابله دیگه . می اندازمی پای ورقه و میایم بیرون .
ولی این قدر فرم و درخواست و سند و اله بله جلومون گذاشتن تا امضا کنیم و مشخصات خودمون و جد آبامون بنویسم و کارایی که تا حالا کردیم و نکردیم رو اعتراف کنیم و بگیم که چقدر در آمد داریم و چقدر بدهی داریم و ...و کاغذا بازیهای مطول دیگه که دیگه حوصله بنیامین هم از مودب نشستن سر رفت و از صندلی اومد پایین و شروع کرد تو بانک دویدن و به چیز میزا ور رفتن . بنده خدا رئیس شعبه بانک هم دستشو گرفت برد پشت یکی از میزا پیش بقیه کارمندا نشوند و یه کاغذ و چند تا ماژیک بهش داد تا سرگرم بشه و ما بتونیم بقیه مراسم رو به جا بیاریم .

کس دیگه ای وام نمی خواد؟ داریم می ریم ها !!
یه شبی تنها گرفته بودم خوابیده بودم و خانوم همسر و بنیامین هم باهم دیگه تو اتاق بنیامین گرفته بودن خوابیده بودند . گاهی نیمه شبها بنیامین بیدارمی شه و مامانش رو می خواد اون هم میره پیشش و گاهی همونجا خوابش می بره . اونشبم یه همچین شبی بود . همه چی آروم بود و سکوت شبانگاهی بر همه جای اتاق سایه افکنده بود ( و این که چه جوری سایه سکوت رو میشد تو شب دید امریه علیحده )
ناگهان موبایلم زنگ زد و پرده سکوت به طرفه العینی پاره گشت . همون اول نفهمیدم که زنگ زده و تو خواب و بیداری فکر کردم خب زنگ ساعتشه که صبح شده و باید بیدار شم و برم دنبال کارو زندگیم دیگه . کورمال کورمال دکمه اش رو زدم از صدا افتاد و دوباره چشمام مثل سرب سنگین رو هم افتاد . دوباره زنگ زد . این دفعه هوشیار شدم که نه بابا این زنگ موبایله نه زنگ ساعت . و قلبم که در کمال آرامش بود از ترس با سرعت بالا شروع کرد به تپش . یعنی کی بود ؟ ( چشمهای گشاد شده رو هم به این صحنه اضافه کنین ) فقط خبرای بد رو نصفه شب می دن . کی مرده ؟ تو کسری از ثانیه همه دم بختای فامیل از نظرم گذشتن ( دم بخت نه از اون نظر که . از نظر عزرائیل خان )

صفحه اش رو نگاه کردم . اسم صاد ، یه دوست قدیمی روی صفحه بود . هم آروم تر شدم و هم تعجب کردم . دوستی بود که سالی یه بار باهاش تلفنی حرف می زدم و هم رو تو یه دوره ای می دیدیم . اوکی رو زدم و به گوشم چسبوندم ولی حرف نزدم .دهنم خشک شده بود و هنوز قلبم با شدت می زد . صدای یه زن رو شنیدم که داد می زد: « الو... الو ....چرا حرف نمی زنی عوضی؟! » بی اختیار قطع کردم . نگاهم به ساعت که 3.5 نیمه شب رو نشون می داد بود . یعنی چی بود ؟!! حتما خط رو خط افتاده مگه می شه ؟ این دیگه چی بود ؟ هنوز تو این افکار بودم که دوباره زنگ زد .زود اوکی زدم که مبادا صدای زنگش خانوم همسرو بنیامین رو بیدار کنه و اونام وحشت زده شن . همیشه پدر خانوم همسر یه تزی داره و اون اینه که نیمه شب تمام تلفن ها رو قطع می کنه و من هم همیشه تو دلم بهش می خندیدم ولی این جوری افتاد تو کاسه ما . دوباره همون زن از پشت تلفن شروع کرد به بد بیراه گفتن کرد :«جرئت داری حرف بزن ...جرئتشو داری حرف بزن تا جرت بدم ... چیه لال مونی گرفتی ؟ ... آشغال لب واز کن ببینم ...تو که خوب بلبلی می کردی ....» که من هل هلی به کل موبایل رو قطع کردم .
بلندشدم نشستم . از شما پنهون نباشه ترسیده بودم و سعی می کردم تو ذهنم بگردم ببینم من با چه زنی این قدر مشکل داشتم که باید نصف شبی زنگ بهم می زده و حال گیری می کرده ؟ عقلم به کسی قد نداد . رفتم یه لیوان آب خنک خوردم و دوباره دراز کشیدم . آخه صداش هم آشنا نبود . فقط می خورد که جوون باشه . لحنش هم یه نمه چاله میدونی بود . ولی این که از موبایل صاد زنگ می زد یه کمی بیشتراز یه ذره قضیه رو مشکوک می کرد و فهمش رو دشوارتر. بعد ساعتی بالاخره چشمام رو هم افتاد و خوابم برد ....
(اگه مایلید بدونید بعدش چی شد. ادامه مطلب رو بخونید . اگه هم که نه خب تا همین جا بسه دیگه )